جذب نسل نو

مرا به مسجد بسيار شيكى در تهران كه هزينه هنگفتى براى آن شده بود، دعوت كردند. ديدم يك مشت پيرمرد در مسجد هستند. گفتم : خدا قبول كند، امّا بهتر نبود بجاى اين هزينه بسيار بالا، مسجد را ساده تر مى ساختيد، امّا برنامه اى براى جذب نسل نو مى ريختيد.

خدا خواب است !

در هندوستان به بتخانه اى رفتم ، كليددار بتخانه گفت : خدا الا ن خواب است . گفتم : تا كى مى خوابد؟ گفت : تا شش ساعت ديگر. خنده ام گرفت ، ولى مترجم گفت : لطفاً نخنديد، ناراحت مى شوند.
بعد از بيدار شدن خدا، به ديدن او رفتيم . مجسمه اى بود كه برگى در دهان داشت . اين آيه بيادم آمد كه ((يَعْبُدُونَ مِنْ دُون الله ما لا يَضُّرُهُم وَلايَنْفَعْهُم ))(21) به جز خداوند چيزى را مى پرسند كه نه نفعى براى آنان دارد و نه ضررى .

خريد كتاب با تغذيه رايگان

در زمان رژيم طاغوت ، پسر بچه فقيرى به من نامه نوشت كه دلم مى خواهد كتاب قصه بخوانم ، امّا بابام پول ندارد. بنابراين تغذيه رايگانم را به بچه ها مى فروشم و پول آن را جمع مى كنم و براى شما مى فرستم ، لطفا شما برايم كتاب بفرستيد، من كتاب را خيلى دوست دارم .
گاهى اوقات مى بينم امكانات هست ، ولى بهره بردارى صحيح نمى شود، امّا در مواردى على رغم نبود امكانات ، بهره بردارى خوبى مى شود، زيرا مدير و برنامه هست .

هدايا را ساده نپنداريم

براى سخنرانى به كارخانه اى رفته بودم . در آنجا كارگرى به من كتابى داد، معموًلا كتابى كه مجّانى به انسان مى دهند، مورد بى توجّهى قرار مى گيرد، كتاب را آوردم منزل و كنارى گذاشتم . بعد از چند روز تصادفا نگاهى به كتاب انداختم ، ديدم اللّه اكبر عجب كتاب پرمطلبى است ! آنگاه يك برنامه تلويزيونى از آن كتاب كه نوشته يكى از علماى مشهد بود تهيه كردم .
آرى ، گاهى يك كتاب عصاره عمر يك دانشمند است ، گاهى يك كادو درآمد ماهها زحمت يك كارگر است و گاهى يك سخن نتيجه و رمز پيروزى يا شكست يك انسان است .

چقدر بچه هامى فهمند

مهمانى به خانه ما آمده بود و من بچه مهمان را بوسيدم . ديدم دختربچّه خودم نگاه مى كند، او را هم بوسيدم . وقتى فرزندم را بوسيدم ، نگاهى به من كرد و گفت : بابا تو منو الكى بوسيدى ! ديدم عجب ! بچه فهميد من او را الكى بوسيدم ، كمى دَمَق شدم و چشمانم خيره شد، رفتم توى آشپزخانه . بچه جلو آمد و گفت : بابا! گفتم : بله ، گفت : ديدى چى بهت گفتم چشمات اينطورى شد! پيش خود گفتم :

چقدر بچه ها مى فهمند! آنها را دست كم نگيريم .


قول ، قول است

در منزل مهمان داشتم ، به آنان وعده داده بودم ساعت 6 خودم را مى رسانم ، ولى به دليل مشكلات راه ساعت 5/6 رسيدم . مهمان پرسيد: چرا دير آمدى ؟ گفتم : در راه چنين و چنان شد. گفت : سؤ الى دارم ؛ گفتم : بفرماييد. گفت : اگر شما با مقام رهبرى ساعت 6 ملاقات داشتى چه مى كردى ؟
گفتم : سر دقيقه مى رسيدم . گفت : پس پيداست تو به من اهميّت ندادى ، تو به من ظلم كرده اى . من و امام زمان عليه السلام از نظر حقوق اجتماعى مساوى هستيم ، قول ، قول است .
شرمنده شده و معذرت خواهى كردم .


اذيّت با ليموترش

پايان ماءموريت يكى از محافظينم رسيده بود، به او گفتم : مدّتى باهم بوديم ، اگر از من عيب و ايرادى ديدى بگو. گفت : در سفرى شخصى ليموترشى به شما داد، شما هم ليموترش را سوراخ كردى و هنگام حركت مرتّب مِك مى زدى و من پشت فرمان مى لرزيدم . دو ساعت با اين ليموترش جان مرا در آوردى . اى كاش ليموترش را مى خوردى يا نصفش را به من مى دادى .


هركسى به قدر وسعش

در يكى از برنامه هاى پخش مستقيم راديو شركت كرده بودم . مردم تلفن مى زدند و من پاسخ مى گفتم .
خانمى سؤ ال كرد: ما در عروسى ها جشن بگيريم يا نه ؟ چون بعضى مى گويند: هيچى به هيچى . مهريه يك جلد كلام اللّه مجيد و نيم كيلو نبات و خلاص . بعضى ها هم بريز و بپاش زياد دارند.
گفتم : نظر اسلام اين است كه هركس بقدر وسعش . لكن سرمايه داران نبايد اسراف كنند و فقرا نبايد بخاطر زندگى و مراسم ساده ، دست از ازدواج بردارند.


تشييع جنازه

سوار ماشين بودم و از كنار جمعيّتى مى گذشتم كه جنازه اى را تشييع مى كردند. گفتم : اين مرحوم كيست ؟ كمالى را برايش تعريف كردند كه مرا به خضوع واداشت .
از ماشين پياده شده و به تشييع كنندگان پيوستم . گفتند: ايشان هنرش اين بود كه خانه اى در مشهد خريده بود و به فقرايى كه از تهران به زيارت امام رضا عليه السلام مى رفتند نامه مى داد كه به منزل او بروند تا كرايه ندهند و اينگونه خودش را در زيارت على بن موسى الرضا عليهما السلام با ديگران سهيم مى كرد.


ايجاد توقّع

سال اوّل ورود طلبه اى به قم ، مرا به منزلش دعوت كرد و گفت : به زحمت منزلى نزديك حرم پيدا كرده ام . گفتم : دوست عزيز اين كارت اشتباه است ! گفت : چرا؟ گفتم : الا ن كه همسرت را آورده اى نزديك حرم ، توقّع ايجاد كرده اى و سال بعد رفتن به خانه اى دورتر برايش مشكل است .