نعمت هاى سياسى

در سفرى كه به يكى از كشورهاى اسلامى داشتم ، جوانى به من گفت : ما در اينجا در مسجد فقط حق داريم اذان بگوئيم . اگر ممكن است دولت ايران از دولت ما بخواهد كه اجازه دهند ما مسلمانان ، بيرون از مسجد هم اللّه اكبر بگوئيم ! و از من پرسيد: راست است كه در ايران در خيابان ها نمازجمعه مى خوانند؟ گفتم : بله . گفت : شما در نور هستيد و ما در ظلمت .

آفريقا و فقر

در سفر به آفريقا، از خيابانى گذر مى كردم كه ديدم استخوان چربى را در سطل زباله انداختند و بدنبال آن سگ ها و آدمها و گربه ها با هم به طرفش ‍ دويدند.
آنجا بود كه جوان هفده ساله اى را ديدم كه از فرت گرسنگى چوب مى جويد.

كوخ ‌نشينان در جبهه

در جبهه كردستان از جوانى پرسيدم : بابات چكاره است ؟ گفت : نابينا و خانه نشين . گفتم : برادرت چكار مى كند؟ گفت : 6ساله كه اسير است . گفتم : مادرت ؟ گفت : مريض است . گفتم : خودت براى چه به جبهه آمده اى ؟
گفت : آمده ام تا از دين و مرز كشور اسلاميم حفاظت كنم .
راستى ما چقدر به اين بچه ها مديون و بدهكاريم !

واليبالقبل از عمليات

از صحنه هاى عجيبى كه در جبهه ديدم ، اين بود كه گروهى منتظر رفتن به خط مقدم وانجام عمليات بودند. گفتند: 40 دقيقه ديگر ماشين مى آيد، مى توانيم يكدست بازى كنيم . توپ را برداشتند و بازى كردند و من متعجّب بودم كه اينها چه آرامش عجيبى دارند!!


خنده شهيد

ايام نوروزى خدا توفيق داد در جبهه بودم ، خاطره زيبائى را درباره پدر دو شهيد شنيدم كه مى گفتند: وقتى پسر دوّمش را در قبر گذاشته اند، شهيد خنديده است .
تلفن كرده و به ملاقات او رفتيم او مى گفت : كه پسرم چهار سال در جبهه بود تا اينكه در عمليات والفجر 8 به شهادت رسيد، دوستانش از زمان شهادت تا سردخانه و قبل از دفن عكس هايى از او گرفته بودند (و او عكس ها را به ما نشان داد) و ادامه داد: وقتى شهيد را در قبر گذاشتيم ، ديديم مى خندد اين هم عكسش !
مدّتى گذشت ، وصيت نامه او را پيدا كرديم ، نوشته بود، آرزو دارم وقتى مرا در قبر گذاشتند بخندم !

كارت شناسايى

در جبهه كارت شناسايى نداشتم . به اطمينان اينكه فرد شناخته شده اى هستم ، بدون كارت در هر پادگانى وارد مى شدم ؛ تا اينكه در يك پادگان يكى از بچه هاى بسيج گفت : نمى گذارم بروى داخل .
گفتند: ايشان آقاى قرائتى است . گفت : هركه مى خواهد باشد؛ ما هم برگشتيم ، گفتيم : حتمًا در روستايى زندگى مى كند كه برق نبوده و چون تلويزيون نداشته است مرا نمى شناسد. برگرديم تا از او بپرسيم .
پرسيدم : اهل كجائى ؟ گفت : فلان روستا. گفتم : برق و تلويزيون دارى ؟ گفت : نه .
گفتم من را مى شناسى ؟ گفت : نه . گفتم : امام خمينى را مى شناسى ؟ گفت : بله .
گفتم : امام را ديده اى ؟ گفت : نه . پرسيدم : عكس او را ديده اى ؟ گفت : بله .
گفتم : اگر امام الا ن به شما بگويد خودت را از هواپيما بينداز مى اندازى ؟ گفت : فورى مى اندازم . او گرچه امام را نديده بود؛ ولى خداوند مهر امام را دردل او انداخته بود و وجود امام او را به راه انداخته بود.


مادرى قهرمان

در سفرى به جزيره هرمز، زنى را ديدم كه هشت شهيد داده بود. از او پرسيدم : چه انتظارى دارى ؟ گفت : هيچى . الا ن هم اگر پسرى مى داشتم تقديم اسلام مى كردم .

روابط يا ضوابط

در مسافرتم بهشهرى ، در خوابگاه عمومى خوابيده بودم . هنگام سحر بيدارباش زدند و مردم را بيدار كردند. پتو را به سرم كشيدم . يكنفر آمد بالاى سر من و گفت : آقا بيدار شو! گفتم : من جزو كادر اينجا نيستم ، من مهمان هستم گفت : هركى مى خواهى باش ، بيدار شو. گفتم : ديشب دير خوابيده ام ، خسته هستم ، اجازه بدهيد نيم ساعت بخوابم . گفت : نمى شود.
پتو را كنار زدم تا نگاهش به عمامه ام افتاد، گفت : آقاى قرائتى شما هستيد؟! خيلى ببخشيد! عذر مى خواهم !
گفتم : زنده باد روابط، مرگ بر ضوابط. چرا فرق مى گذارى ؟! اگر ضابطه چنين است ، روابط را حاكم نكن .

حساب مال از خون جداست

يكى از بازارى ها به من گفت : با توجّه به خدمات بازارى ها، چرا شما كمتر از آنها تجليل مى كنيد؟ گفتم : درست است كه شما پشتوانه انقلاب بوده ايد، امّا در جنگ اين جوانها هستند كه با خون خويش حرف اوّل را مى زنند. آنگاه مثالى زدم و گفتم : شكى نيست كه هم حضرت خديجه به اسلام خدمت كرده هم حضرت على اصغر، امّا شما تا به حال براى على اصغر بيشتر گريه كرده اى يا حضرت خديجه ؟ حساب مال از خون جداست .

عاشورا در هند

ماه محرم در هند بودم . هند بيش از بيست ميليون شيعه دارد. در شهرى بودم كه هفتاد هزار شيعه داشت و متاءسّفانه يك طلبه هم نبود. آنان گودالى درست كرده بودند كه پر از آتش گداخته بود و با پاى برهنه و با نام حسين عليه السلام از روى آتش مى گذشتند. وقت خوردن غذا كه رسيد، يك نان آوردند به اندازه نان سنگك ، براى 40 نفر و عاشقان حسينى با لقمه اى نان متبرّك صبح تا شام عاشورا بر سر و سينه مى زدند. در حالى كه در ايران در يك هيئت دهها ديگ غذا مى گذارند و چقدر حيف و ميل مى شود.


كار سه شيفته

به كشور كره شمالى رفته بودم . كشورى كه آمريكا آن را با خاك يكسان كرده بود، امّا در مدّت كوتاهى به گونه اى كشور را بازسازى كرده اند كه انسان متعجّب مى شود.
موفّقيت آنان بخاطر اين بوده كه زن ومرد، پير وجوان همگى سه شيفته كار مى كردند. يعنى يك گروه 8 ساعت كار مى كردند و مى رفتند، گروه دوّم مى آمد و بعد گروه سوّم و اينگونه كشور خود را بازسازى كردند. هر ساعتى از شبانه روز كه به خيابان مى آمديم مردم مشغول كار بودند.