امان از قسمت !

همين كه در فرودگاه جدّه از هواپيما پياده شديم و در انتظار رفتن به مكه بوديم . يكى از زائران ديوانه شد و به ناچار او را به ايران برگرداندند. گفتم : امان از قسمت !
با كاروان گم شدم !

روحانى كاروان بودم و براى انجام اعمال حج از مكه بيرون آمديم . شخصى را ديدم مضطرب و نگران . گفتم : چى شده ؟ گفت : گمشده ام .
گفتم : خوشا به حال تو كه تنها گمشده اى ، من با كاروانم گمشده ام ! با اين جمله نگرانيش كم شد.
تنظيم باد

در رمى جمرات ، بايد هفت سنگ پرتاب كرد. من شش سنگ زده بودم و يك سنگ باقيمانده بود. در اثر ازدحام جمعيّت داشتم خفه مى شدم و يك سنگ مى خواستم . به هركس گفتم : آقا! من قرائتى هستم ، يك سنگ به من بدهيد من اينجا گير افتاده ام . هيچ كس به من كمك نكرد.
بالاخره با دست خالى و با هزار زحمت برگشتم ، ولى چقدر خوشمزه و شيرين بود، چون احساس كردم تنظيم باد شده ام .
بى كسى قيامت را در منى فهميدم

در منى بند دمپايى ام پاره شد، هوا بسيار گرم و اسفالت خيابان خيلى داغ بود. با پاى برهنه راه مى رفتم و از داغ بودن زمين به هوا مى پريدم . كاروان هاى ايرانى مرا مى ديدند و مى گفتند: آقاى قرائتى سلام ، امّا هيچ كس به من دمپايى نداد!


آوازه روح اللّه در آفريقا


مردى آفريقايى كه پى در پى بچه هايش مى مردند، آرزو داشت صاحب فرزندى شود، تا اينكه خداوند به او فرزندى داد. روزى كه فرزندش به دنيا آمد اتّفاقاً راديو را روشن كرد نام روح اللّه خمينى را شنيد، گفت : نام بچه ام را روح اللّه خمينى گذاشتم . به لطف خدا، فرزند زنده ماند.

او پس از چندى همه مرغ و خروس هاى خانه را جمع كرده به سفارت ايران آورد و به سفير گفت : مى خواهم اينها را براى امام خمينى هديه بفرستم .