http://media.farsnews.com/Media/8508/Images/jpg/A0242/A0242302.jpg



اخلاص در عبادت

كنار ضريح حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام مشغول دعا بودم . حالى پيدا كرده بودم كه كسى آمد و سلام كرد و گفت : آقاى قرائتى ! اين پول را بده به يك فقير.
گفتم : آقاجان خودت بده . گفت : دلم مى خواهد تو بدهى . گفتم : حال دعا را از ما نگير، حالا فقير از كجا پيدا كنم . خودت بده . او در حالى كه اسكناس آبى رنگى را لوله كرده بود به من مى داد دوباره گفت : تو بده . آخر عصبانى شدم و گفتم : آقاجان ولم كن . بيست تومن به دست گرفتى و مزاحم شدى . گفت : حاج آقا! هزار تومانى است ، دلم مى خواهد شما به فقيرى بدهى .
وقتى گفت : هزار تومانى است ، شل شدم و گفتم : خوب ، اينجا مؤ سسه خيريه اى هست ممكن است به او بدهم . گفت : اختيار با شما. وقتى پول را داد و رفت ، من فكر كردم و بخودم گفتم : اگر براى خدا كار مى كنى ، چرا بين بيست تومانى و هزار تومانى فرق گذاشتى ؟! خيلى ناراحت شدم كه عبادت من خالص ‍ نيست و قاطى دارد.
حج يا تبليغ در روستا

يك سال مى خواستم به حج بروم ، با خود گفتم : امسال مى خواهم حجم حجى حساب شده باشد. لذا از يك هفته قبل شروع كردم به مطالعه آيات و روايات حج و بعد به سراغ حسابرسى مالى و وصيت نامه رفتم ، از دوستان و بستگان حلاليت طلبيده و براى اينكه حج مقبولى باشد، نيت كردم به نيابت از امام زمان عليه السلام به حج بروم . غسل توبه كردم ، غسل حج كردم و به خيال خودم حج شسته رفته اى را شروع كردم .
در پله هاى هواپيما ندايى مرا ميخ كوب كرد؛ آقاى فلانى تو كه قصدت را خالص كرده اى و به نيابت امام زمان عليه السلام راهى مكه هستى ، آيا اگر وظيفه ات انصراف از حج و اعزام به روستاى كوچكى در منطقه اى دور دست و حديث گفتن براى عده اى محدود باشد، انجام وظيفه مى كنى ؟
ديدم دلم به سمت مكه است ، نه وظيفه . گفتم : خدايا! از تو متشكرم كه در لحظه هاى حساس مرا به خودم مى شناسانى .
گفتگو كنار ضريح پيامبر صلّلى اللّه عليه و آله

به دنبال فرصتى بودم كه ضريح پيامبر صلّلى اللّه عليه و آله را ببوسم كه يكى از وهابى ها گفت : اين آهن است و فايده اى ندارد!
گفتم : ضريح پيامبر آهن است ولى آهنى كه در جوار پيامبر صلّلى اللّه عليه و آله است ، اثر خاصى دارد. مگر شما قرآن را قبول ندارى ؟ قرآن مى گويد: پيراهن يوسف چشمان يعقوب را شفا داد. پيراهن يوسف پنبه اى بود، امّا چون در جوار يوسف بود شفا داد.
الصّلح خير

در خيابان هاى مدينه قدم مى زدم كه يكى از ايرانى ها نظرم را به خود جلب كرد.
او با يكى از كاسب هاى مدينه حرفش شده بود. بحث بر سر جنگ ايران و عراق بود. مرد كاسب مى گفت : قرآن مى گويد: ((والصلح خير)) حالا كه صدام پيشنهاد صلح داده ، چرا شما صلح را نمى پذيريد؟ زائر ايرانى نمى توانست او را قانع كند.
زائران ايرانى نگاهشان كه به من افتاد گفتند: آقاى قرائتى ! بيا جواب اين آقا را بده .
من به يكى از ايرانى ها گفتم : يكى از طاقه هاى پارچه را بردار و فرار كن . او همين كار را كرد. صاحب مغازه خواست فرياد بزند، گفتم : ((والصلح خير))! خواست ايرانى را تعقيب كند گفتم : ((والصلح خير))! گفت : پارچه ام را بردند. گفتم : حرف ما هم با صدام همين است . دزدى كرده و خسارت زده ، مى گوئيم جبران كند، بعد صلح كنيم . گفت : حالا فهميدم .
عمق فاجعه

در يكى از سال هايى كه حج مشرف شده بودم ، بنا شد برنامه هايى را در كنار اماكن مقدّسه براى تلويزيون ضبط كنيم . يكى از افراد اوقاف عربستان همراه ما بود. او مى گفت : ((مُسلِم مُخ ما فى )) مسلمان مخ ندارد!
گفتم : فاجعه بزرگى است ! خيلى بايد كار كنند تا كسى خودش را بى عقل معرّفى كند!