http://www.gharaati.ir/pic/biographi/GH001Z.jpg

بخل فرهنگى

منزل يكى از دوستان مهمان بودم . يادداشت هاى او را مطالعه كردم ، مطالب خوبى داشت ، از او خواستم از نوشته هايش استفاده كنم و در تلويزيون بگويم . گفت : نمى دهم . هرچه اصرار كردم گفت : راضى نيستم بنويسى . دفتر را پس ‍ دادم و از اين بخل فرهنگى غصه خوردم .
تكبّر در صلوات

تازه وارد تلويزيون شده بودم و با اتوبوس از قم به تهران مى آمدم و برمى گشتم . روزى بعداز ضبط برنامه ، با اتوبوس به سمت قم در حركت بودم . نزديك بهشت زهرا كه رسيديم خواستم بگويم : براى شادى ارواح شهدا صلوات ، ديدم در شاءن من نيست و من حجة الاسلام و...

به خودم گفتم : بى انصاف ! تو خودت و تلويزيونت از شهدا است ، تكبّر نكن . بلند شدم و باز نشستم ، مسافران گفتند: آقا چته ؟ صندليت ميخ داره ؟ گفتم : نه . خودم گير دارم !
بالاخره از بهشت زهرا گذشته بوديم كه بلند شدم و گفتم : صلوات ختم كنيد. آنجا بود كه فهميدم كه علم و شخصيّت سبب تكبّر من شده است .
در مَثَل ، مناقشه نيست !

در يكى از برنامه هاى تلويزيونى كه موضوع بحثم نگاه بود، در حين بحث مَثَلى زدم كه در طول هفته تلفن بارانم كردند؛ براى بيان اين مطلب كه نگاه به زن نامحرم اگر عميق و ادامه دار باشد، حرام است و اگر گذرا و سطحى باشد، اشكالى ندارد و اينكه زيرنظر گرفتن يك زن و نگاه كردن به او حرام است ، امّا نگاه گذرا و سطحى به جمعى از زنان ، اشكال ندارد، اين گونه مثال زدم كه در خيابان يك ماشين هندوانه مى بينيد، گاهى به مجموعه هندوانه ها نگاه مى كنيد و گاهى يك هندوانه را زيرنظر مى گيريد.

در طول هفته تلفن هاى زيادى زدند كه مگر خانم ها هندوانه هستند؟
در برنامه بعد سخنم را اصلاح كردم و جمع خانم ها را به گلستان گلى تشبيه كردم و در پايان گفتم :
در مَثَل ، مناقشه نيست .
روضه ((حضرت ابوالفضل )) عليه السلام

زمستان 57 بود و هوا بسيار سرد و نفت بسيار كم بود. شب عاشورا به مجلسى رفتم و خواستم روضه حضرت ابوالفضل را بخوانم ، با اينكه معمولا روضه نمى خوانم روضه را اينگونه بيان كردم و گفتم :

شما سالهاست كه روضه ابوالفضل را شنيده ايد، ابوالفضل دستهايش را زير آب برد و خواست آب بنوشد، ديد ديگران عطش بيشترى دارند، آب نخورد و به ديگران داد. شما هم كه آمدى روضه ابوالفضل ، اگر نفت دارى و همسايه ها از سرما مى لرزند، نفت را در بخارى همسايه بريز.
مردم متحيّر بودند با اين روضه من بخندند يا گريه كنند!
مبلّغ نوجوان

در خانه به تماشاى تلويزيون نشسته بودم كه فيلم اسيران ايرانى را نشان مى داد. خبرنگار بى حجاب سازمان ملل مى خواست با نوجوان كم سن و سال ايرانى مصاحبه كند. نوجوان شوشترى به او گفت :

اى زن ! به تو از فاطمه اينگونه خطاب است
ارزنده ترين زينت زن ، حفظ حجاب است
و به اوگفت : تا حجابت را درست نكنى ، من با تو مصاحبه نمى كنم . آن شب خيلى گريه كردم . باخود گفتم : آيا تبليغ چند ساله من در تلويزيون با ارزش تر بوده يا تبليغ چند دقيقه اى اين نوجوان اسير؟


هشدار به مبلّغان



قبل از انقلاب در سفرى كه به كرمان داشتم وارد دبيرستانى شدم . بچه ها در حال بازى بودند و رئيس دبيرستان زنگ را به صدا در آورد و ورزش را تعطيل و بچه ها را براى سخنرانى من جمع كرد.
من هم گفتم : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . اسلام طرفدار ورزش است والسلام . اين بود سخنرانى من ، برويد سراغ ورزش .
رئيس دبيرستان گفت : آقاى قرائتى شما مرا خراب كردى ! گفتم : تو خواستى مرا خراب كنى و بچه ها را از بازى شيرين جدا كنى وپاى سخن من بياورى . آنان تا قيامت نگاهشان به هر آخوندى مى خورد مى گفتند: اينها ضد ورزش ‍ هستند. وبا اين حركت از آخوند يك قيافه ضد ورزش درست مى كردى .
بچه ها دور من جمع شدند و گفتند: عجب آقاى خوبى . پرسيدند شبها كجا سخنرانى داريد. من هم آدرس مسجدى كه در آن برنامه داشتم را به بچه ها دادم . شب ديدم مسجد پر از جوان شد.