حرف مردم

در روزگار ناامنى و در يك روزِ راهپيمايى ، با ماشين به راهپيمايى رفتيم در راه ديدم مردم نگاه مى كنند، يكى گفت : اين آخوندها ما را به راهپيمايى دعوت مى كنند امّا خودشان از ماشين پياده نمى شوند! ماشين را پارك كرديم و پياده با مردم همراه شديم ، يك نفر آمد گفت : آقاى قرائتى غيبت شما را كردم ، گفتم اين قرائتى هم حقّه بازه ، پياده راه مى رود تا بگويد من آخوند خوبى هستم !!!


مزار شهدا

از من دعوت شد در بهشت زهرا براى بزرگداشت شهدا سخنرانى كنم . گفتم : نگاه به مزار شهدا، اثرش بيشتر از سخنرانى من است .

نقش نيّت

شخصى از جلوى من گذشت و سلام كرد، من جواب سلام او را دادم .

وقتى از كنار من گذشت از كسى پرسيد: اين همان آقاى قرائتى تلويزيون نيست ؟ دوستش گفت : چرا. برگشت و اين دفعه محكم گفت : سلام عليكم . گفتم : سلام اوّلى ثواب داشت ، چون سلام دوّم به خاطر اينكه من در تلويزيون هستم و به خاطر شهرت من بود.

روزى كه به تلويزيون رفتم

خدا رحمت كند شهيد مطهرى را. چون مرا مى شناخت و برنامه هاى مرا ديده بود، مرا به تلويزيون فرستاد. به سراغ رئيس وقت صدا و سيما رفتم . ايشان گفت : تلويزيون جاى آخوند نيست ، اينجا بازى نيست مسئله هنر است .

گفتم : احتمال نمى دهى كه من معلّم هنرمندى باشم ؟ دستور داد مرا به اتاقى بردند كه عدّه اى از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چيست ؟
گفتم : من يك معلّم هستم و مى خواهم درس بدهم ، از اين لحظه تا دو ساعت مى توانم با حرف حق شما را چنان بخندانم كه نتوانيد لب هاى خود را جمع كنيد.
ساعت گذاشتند و من برنامه بسيار شادى را اجرا كردم و بالاخره ورود من به تلويزيون مورد قبول آنان واقع شد.

تماشاى برنامه خودم

شخصى از من پرسيد: آقاى قرائتى ! آيا خودت هم از تلويزيون برنامه خودت را مى بينى ؟

گفتم : بله ، خوب هم گوش مى كنم . چون در آن وقت است كه نقاط ضعف و قوّت خود را مى فهمم .