5 خاطره از استاد قرائتی
شهامت در تبليغ
زمان طاغوت به شهرى رفته بودم . با شركت گروهى از فرهنگيان وطلاب و
سرشناس هاى شهر، جلسه اى مخفيانه ، تشكيل شده بود. جلسه از ساعت 12 تا 3 نيمه شب
طول كشيد. بحث اين بود كه با اين شاه و برنامه هايش چه بايد كرد؟ هركس چيزى گفت .
من گفتم : ما بايد اين سد منيّت را بشكنيم . به جاى اينكه منتظر آمدن جوانها به
مسجد باشيم ، عبا را كنار بگذاريم و پاى تخته سياه برويم ، بايد شهامت داشته باشيم
، آن وقت مثالى زدم . گفتم : حديث داريم نگهداشتن بول ، مضر و نمازخواندن در اين
حالت مكروه است . اگر با وضو به مسجد رسيدى و احتياج به آب پيدا كردى ، در صورتى كه
بول كنى و وضو بگيرى ، به نماز جماعت نمى رسى ، اسلام مى گويد: از نماز جماعتى كه
آن قدر ثواب دارد، صرف نظر كن و بول را نگه ندار.
اما ما گاهى ساعت ها در جلسه
اى مى نشينيم در حالى كه بول خود را نگه داشته ايم و شهامت بيرون رفتن و ادرار كردن
را نداريم و مى گوئيم زشت است . كسى كه شهامت اين كار را ندارد، نمى تواند مردم را
براه بيندازد.
تا من اين را گفتم ، جمعيّتى بلند شدند و راه افتادند. معلوم شد
همه ادرار داشته اند.
اشتباه در تبليغات
گروهى از بازاريان شهرى براى ايام
فاطميّه از من دعوت كردند تا در مسجد بازار سخنرانى كنم . گفتم : آقايان در اين
ايام بايد از كسى دعوت كنيد كه درباره حضرت زهرا عليها السلام كتابى نوشته باشد.
ثانياً بجاى مسجد، تمام دختران دانشجو و دانش آموز را در سالنى دعوت كنيد تا ايشان
درباره زن نمونه صحبت كند.
شما مرتكب چند اشتباه شده ايد: انتخاب گوينده ،
انتخاب شنونده و انتخاب مكان . به جاى آية الله ابراهيم امينى نويسنده كتاب بانوى
نمونه مرا انتخاب كرده ايد، به جاى دخترها پيرمردها را و به جاى دبيرستان ، بازار
را برگزيده ايد. دعوت كنندگان ساكت شدند و رفتند.
به تو
بودم !
در بازار كاشان ديوانه اى
بود. وقت نماز وارد مسجد شد و با صداى بلند به مردم گفت : همه شما ديوانه هستيد.
همه خنديدند. گفت : همه شما چه و چه هستيد. باز همه خنديدند. آنگاه آمد صف جلو و رو
كرد به پيشنماز و گفت : آقا به تو بودم . بعد از صف اوّل شروع كرد و يكى يكى گفت :
به تو بودم ، به تو بودم ، اين دفعه مردم عصبانى شده ديوانه را بغل كردند و از مسجد
بيرون انداختند.
از اين ديوانه ياد گرفتم كه گاهى بايد گفت : به تو بودم و
سخنرانى عمومى تاثير ندارد.
السلام عليك يا مظلوم
از خاطرات جالبى كه از حوزه نجف
بياد دارم ، زيارت آمدن مرحوم علامه امينى بود. وقتى آن مرد بزرگ به حرم حضرت امير
عليه السلام مى آمد، كنار ضريح مى ايستاد و مى گفت : ((السلام عليك يا مظلوم )) و زار
زار گريه مى كرد.
نقش مدرسه
در نجف بودم كه مرحوم شيخ عباسعلى
اسلامى (بنيانگذار مدارس تعليمات اسلامى در ايران ) به نجف آمدند و قصه اى را تعريف
كردند بسيار آموزنده ، فرمودند:
من مسئول مدرسه اسلامى هستم ، يك نفر غيرمسلمان
به من مراجعه كرده و پولى را به من داد تا خرج مدرسه كنم . گفتم : مدرسه ما صدرصد
دانش آموز مسلمان مى پذيرد و بچه هاى غيرمسلمان را راه نمى دهيم . انگيزه شما از
كمك به اين مدرسه چيست ؟
گفت : درست است كه من غيرمسلمانم ، امّا بچه هايى كه در
همسايگى ما زندگى مى كنند و به مدرسه شما مى آيند به قدرى با تربيت و مؤ دّب هستند
كه در بچه هاى من هم اثر گذاشته اند.