بيسوادان در انتخابات

شخصى به من گفت : وجود افراد بيسواد به سلامت انتخابات خيلى ضربه مى زند، بايد آن را حلّ كرد.
گفتم : قرآن راه حل داده است . گفت : چطور؟ گفتم : آنجا كه مى فرمايد:
((وَلْيَكتب بينكم كاتب بالعدل ))(15) بايد شخص امينى براى آنان بنويسد.

تفسير به روز

در اردبيل جلسه تفسير براى جوانان برگزار نمودم ، عدّه اى از جوانها آمدند گفتند: حاج آقا! تفسير براى پيرمردهاست ، براى ما مطالب روز را بگوئيد. من فهميدم كه آنهايى كه قبلاً تفسير گفته اند، بدون رعايت حال مستمعين بوده والاّ قرآن معجزه و ((بيان للناس )) است و بايد جورى باشد كه هر كس به حدّ ظرفيت و كشش خود بتواند استفاده كند، حتّى بچه ها هم مى توانند تفسير داشته باشند. زيرا پيامبر اكرم صلّلى اللّه عليه و آله با همين داستان هاى قرآن ، سلمان و ابوذر تربيت كرد.

همانجا براى جوان ها تفسير سوره يوسف را شروع كردم ، به اين شكل كه :
يوسفى بود؛ جوانها! شما همه يوسفيد.
او را بردند؛ شماها را مى برند.
به اسم بازى بردند؛ شماها را نيز به اسم بازى مى برند.

ترويج اسلام نه حزب و خط

براى سخنرانى در شهرى 20 شب دعوت شده بودم ، بعد از 5 شب فهميدم براى رقابت و خط بازى از جلسه سوء استفاده مى شود.
از آنان خداحافظى كردم . گفتند: شما قول داده ايد! گفتم : من مروّج اسلام هستم ، نه وسيله هوسهاى اين و آن .

هر گروهى نيازمند چيزى است

شب احياى ماه رمضان به مسجدى دعوت شدم . جمعيت زياد بود، آنها را طبق احتياجاتى كه داشتند از هم جدا كردم : عدّه اى پيرمرد را براى خواندن دعاى جوشن به يك گوشه و ميانسال ها را براى درست كردن نماز وحمد وسوره به گوشه اى ديگر و جوانان ونوجوان را براى آموزش اصول عقائد در گوشه ديگرى قرار دادم . رئيس هيئت گفت : مجلس ما را بهم زدى ! گفتم : بنا نيست در سنّت هاى نادرست خورد شويم ، بلكه بايد تسليم روشهاى درست واصلاحى باشيم .

اعتراف به گناه

وارد حرم امام رضا عليه السلام شدم ، جوانى را ديدم كه زنجير طلا به گردن كرده بود. متذكّر حرمت آن شدم ، او در جواب گفت : مى دانم و ساكت به كار خود مشغول شد.

من ابتدا ناراحت شدم 7 زيرا شنيد و اقرار كرد و با بى اعتنايى مشغول زيارت شد، بعد به فكر فرو رفتم كه الا ن اگر امام رضا عليه السلام نيز از بعضى خلافكارى هاى من بپرسد، نمى توانم انكار كنم و بايد اقرار كنم ! با خود گفتم : پس من در مقابل امام رضا عليه السلام و آن جوان در مقابل من ، اگر من بدتر نباشم بهتر نيستم !
بعد از چند لحظه همان جوان كنار من نشست و گفت : حاج آقا! به چه دليل طلا براى مرد حرام است ؟ من دليل آوردم و او قبول كرد، بعد پيش خود فكر كردم كه روح من در مقابل امام رضا عليه السلام تسليم شد، خداوند هم روح اين جوان را در مقابل من تسليم كرد.